|
آقا بیا...
|
|
نوید آمدنت، صدای قدمهایت، گرمی نفسهایت...
همه و همه را شنیدیم و حس کردیم،اما ندای رجعتت را نه... همه را شنیدیم اما سوز
دل و اشک چشمانمان همچنان باقی است و می جوشد، چرا که هنوز روءیت رویت نصیبمان نگشته است، محرمها آمد و رفت، رمضانها
آمد و رفت، فاطمیه ها آمدند و رفتند،... اما تو نیامدی.... همه شب منتظریم و چشم به
آسمان می دوزیم تا شاید رخ زیبایت را در ماه ببینیم، شاید دیدارت نصیبمان شد... هر لحظه می جوشیم و می
خروشیم. اما شما بگویید: این دریای طوفانی کی آرام خواهد گرفت؟ هر لحظه در تب و تابیم،
هر لحظه خاک یتیمی بر سر می ریزیم و اشک در چشمانمان حلقه می زند، اما شما بگویید: کی شود آن وقتی که در
پس پرده اشک نظاره گر روی ماهت گردیم؟ هر لحظه و هر آن می
گوییم:"او خواهد آمد، خوب گوش بده شاید صدایش را شنیدی" اما شما بگویید: کی می شود خاتمه نمازمان
استماع صدای ملکوتی شما باشد که " علیک السلام زائری" کی می شود این قلبهای
سوزان آرام گیرد. این قلبهای تشنه عطشناک
از هجر روی تواند، بگو کی می شود از دستان شفابخشت سیراب گردند، که فرمود:"وجعلنا من الماء کل شیء حی" کی می شود زندگی کنیم،
کی می شود زنده شویم و این قلبهای مرده از معصیت و گناه زنده گردند... و مرده را به جز تو که زندگی می بخشد؟ ای عیسی دم و ای محیی
الموتی! با من حرف بزن، صدایت
را دوست دارم ای هستی من، به من بگو در کدامین
آدینه خواهی آمد تا چشم منتظرم را به سویش روانه کنم و در کدامین نقطه از جمکران عشق به اعتکاف بنشینم تا نظاره گر روی ماهت گردم؟ ای سوار سبزپوش، با من حرف بزن، صدایم کن صدای تو زیباست و قلبم
برای شنیدنش هر لحظه می تپد، هر لحظه منتظرم تا نوای ملکوتی ات را بشنوم. هر سحر منتظرم تا نوای
ملکوتی ات را بشنوم، هر سحر منتظرم تا صدای دلنوازت در کالبد روحم طنین انداز شود ومن مسرور تر از همیشه به ندایت لبیک گویم و به سویت بشتابم... ای کاش غروب بی تو بودن
و تنهایی بگذرد و سپیده وصل بدمد تا قلب کوچکم آرام گیرد و دمی بیاساید... ای کاش بیاید آن روزی که
دیگر زمین از فراقت نگرید، همان روزی که خورشید نورش را از شرم نور وجود تو خاموش می کند و این بار زمین در هاله ای از نور وجود مبارک تو نورانی می شود... می دانم که می آیی... تو
می آیی سوار بر اسب سفید مهربانی و با لبخندی از جنس گل یاس، تو می آیی با ذوالفقار حیدری که غربت و نفرت و تنهایی را از روی زمین محو کنی، تو می
آیی تا قلب منتظرم آرام گیرد.... تو می آیی در حالیکه
عبایی از ماه بر دوش افکنده ای و لباسی از ستاره بر تن نموده ای، تو می آیی تا دیگر
یتیمی نماند... بگو کی می آیی ای تمام
من، تا همه هستی ام را به پایت بریزم.... بگو کی می آیی تا این دریای طوفانی آرام گیرد؟ بگو کی می آیی؟... بگو در کدامین آدینه
خواهی آمد تا کعبه قلبم را چراغان کنم و آن گاه آیینه و قرآن به دست منتظر آمدنت باشم... با من حرف بزن، صدای تو
خوب است، با من بگو ای آخرین
ستاره: کی شود صبحی که صبحش
دیر نیست؟ کی ز تیغ کوهها برزند خورشید آیا دیر
نیست...؟
دل نوشته ای از :دلتنگ |
دوشنبه 21 مرداد1387
|
|
|
لینک ثابت:
| لینک
|
|