تبليغاتX
<-BlogTitle->

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً
    زائر خدا
 

حضرت موسی بن جعفر علیهماالسلام فرمود: هرکه قبر پسرم علی را زیارت کند،

نزد خداوند همچون کسی است که هفتاد حج نیکو به جا آورده باشد.


راوی پرسید: هفتاد حج؟


حضرت فرمود: بله و هفتاد هزار حج.


راوی با تعجب پرسد؟هفتاد هزار حج؟


حضرت فرمود: چه بسا حجی که مقبول نمی شود، هر که او را زیارت کند و شبی

 نزد او بماند همانند کسی است که خداوند را در عرش زیارت کرده باشد...

التماس دعا

 

دل نوشته ای از :دلتنگ |  پنجشنبه 7 آبان1388
لینک ثابت: | لینک |

    یا فارس الحجاز ...

 

ای تک ستاره آسمان محبت.

دلم در هیاهوی نامت و زبان در سکوت واژه ها تو را فریاد می زنند.

آوای پرخروش استغاثه را از آهنگ غمگین قلبم که در تلاطم امواج نامت آواز برمی دارند

 می شنوی .

غم عشقت را در نهانخانه قلبم سودا کن تا بار دیگر از تو بگوید از تو بشنود و از تو

بسراید...

ای آبی ترین واژه مهربانی ... !

ای ساحل امید و ای کشتی نجات ... !

تو را در زلالی شب های قدر یافتم و در انتهای جاده صبوری و خود را در امواج پرخروش

دریای نفس گرفتار.

تو را به ترنم پژواک نامت که تا اوج آسمان ها پروازم می دهد اولین واژه های عاشقی

 را که در قلبم فرود آمده معنا کن.

ای نسیم حیات بخش دل !

ای عصاره وجود خلقتُ ای یار بی نشان...

ای بی نهایت...

...

پایان سخن پایان من است. تو انتها نداری...

 

دل نوشته ای از :دلتنگ |  جمعه 1 آبان1388
لینک ثابت: | لینک |

    عصاره گل محمدی
 

کارنامه‌ام

پر از تقلب و گناه

خط خطی سیاه

هیچ وقت درسخوان نبوده‌ام ولی

در شب تولدت

مثل کاج

توی طاق نصرت محله کار کرده‌ام

شاخه‌های خشک داربست را

بهار کرده‌ام

*

راستی دو روز قبل

سرزده به خانه‌ی دل امید - همکلاسی‌ام - سر زدی

ولی چرا

به خانه‌ی حقیر قلب من نیامدی؟

رد شدم، قبول

ولی به من بگو

کی به من اجازه‌ی عبور می‌دهی؟

راستی اگر ببینمت

به من هر چه خواستم می‌دهی؟

کارنامه‌ی مرا

دست راستم می‌دهی؟

نا امید نیستم ولی به خاطر خدا

از کنار نمره‌های زیر ده عبور کن!

ای عصاره گل محمدی!

فصل امتحان سخت ما ظهور کن !

                                                                                     غلام رضا بکتاش

 

دل نوشته ای از :دلتنگ |  پنجشنبه 30 مهر1388
لینک ثابت: | لینک |

    مسافر کوچه دلتنگی

به نام او كه بر چشمهاي گريان ترحم مي كند


برگهاي دفترم را ورق مي زدم ويادداشتهايم را نگاهي مي كردم.دلم از خودم گرفت.

چقدر در اين صفحات رنگ وبوي تو را گم كرده ام. چقدر اين جاحضورت را خالي احساس

 مي كنم.

مولايم :كمكم كن وگرنه لحظه لحظه،ذره ذره وشراره شراره آتش وجودم دارد سرد

مي شود،فروكش مي كند وبه خاموشي مي نشيند.كم كم دارم فداي علاقه هايم مي شوم.

كم كم دارم به آخر مي رسم.كم كم دارم تمام مي شوم وخاكستر اشكهايم بر صفحات

 اين دفتر مي ماند.

مولايم:دلم غريبانه مي گريد،آرام ودر سكوت! آنگونه كه فقط تو مي شنوي وخداي دلم.

دلم غريبانه مي گريد از اين دنيا...

ديگر حرفهايم تكراري شده است،ديگر تكراري مي شود اگر بگويم مولايم خسته شده ام...

تكراري مي شود اگر بنويسم توان زندگي را ندارم...

تكراري مي شود اگر بشنوي كه دلم هواي سفر دارد...تكراري   مي شود...

اما مولايم به خدا ديگر نمي خواهم، به خدا ديگر دنيا را نمي خواهم...

به چه جرمي نفس بكشم در اين زندگي پراز نامردي وبي معرفتي...

مولايم ديگر نمي خواهم بي تو بودن را ...ديگر نمي خواهم زمين را، زميني كه

هيچ لطفي ندارد...

منبع : http://www.entezar-200.blogfa.com/

 

دل نوشته ای از :دلتنگ |  یکشنبه 26 مهر1388
لینک ثابت: | لینک |

    جعبه ای فریب


دیروز شیطان را دیدم در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود.فریب می فروخت.

مردم دورش جمع شده بودند.
هیاهو می کردند و هول می زدند.و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود.

غرور-حرص-دروغ-خیانت-جاه طلبی....
هرکس چیزی می خرید.و در ازایش چیزی می داد.بعضی ها تکیه از قلبشان را می دادند.

بعضی پاره ای از روحشان را بعضی ها ایمانشان رامی دادندو بعضی ازادگیشان را........
شیطان می خندید و دهانش را بوی گند جهنم می داد حال مرا بهم می زددلم می خواست

 همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .
انگار ذهنم را خواند .موذیانه خندیدو گفت:من کاری با کسی ندارم فقط گوشه ای بساطم
را

پهن کرده ام و ارام نجوا می کنم
نه قیل و قال می کنم و نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد می بینی ادما

خودشان دور من جمع شده اند!
جوابش را ندادم ان وقت سرش را نزدیک تر اوردو گفت:البته تو با اینها فرق می کنی

 تو زیرکی و مومن.ایمان ادم را نجات می دهد.
اینها ساده اند و گرسنه و با چه چیز های فریب می خورند.از شیطان بدم می امد اما

حرفهایش شیرین بودگذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
ساعتها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لابه لای

 چیزهای دیگر بود درو از چشم شیطان ان را برداشتم و در داخل جیبم گذاشتم.
گفتم با خودم گفتم بگذار یک بار هم ما بدزدیم .بگذار یک بار هم ما او رافریب بدهیم .

به خانه امدمو در جعبه ای عبادت را باز کردم توی ان چیزی جزغرورنبود.
جعبه ای عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.فریب خورده بودم فریب

 دستم را روی قلبم گذاشتم نبود!
فهمیدم که ان را در کنار بساطش شیطان جا گذاشته ام تمام راه را دویدم

تمام راه را لعنتش کردم تمام راه خدا خدا کردم ومی خواستم یقه نامردش را بگیرم .
عبادت دورغیش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم به میدان رسیدم اشکهایم که

 تمام شد بلند شدم تادلم را با خودببرم .که صدای شنیدم صدای قلبم که همان جا

بی اختیار به سجده افتادم و زمین ر ابو سیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.

 

دل نوشته ای از :دلتنگ |  جمعه 24 مهر1388
لینک ثابت: | لینک |